من فاطمه سیاوشیام.
زمستون به دنیا اومدم، یه روز سرد از بهمن ماه سال ۷۸. همیشه فکر میکنم شاید به همین خاطر تو وجودم یه جور سرما و گرمای همزمان هست؛ یه وقتایی کلماتم یخ میزنن، یه وقتایی هم انگار آتیش میگیرن.
از سال ۱۳۹۹ قلم رو جدی گرفتم دستم. همون سالی که دنیا یه کم ایستاده بود و همهمون داشتیم دنبال یه چیزی میگشتیم که هنوز نفس بکشه. من رفتم سمت نوشتن. انگار تنها راهی بود که میتونستم با خودم و با دنیا حرف بزنم بدون اینکه صدام بلرزه.
تا حالا سه تا رمان نوشتم:
«ماه قلب من»؛ رمانی که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دلم تنگ میشه،
«دشمن بینقص»؛ جایی که سعی کردم بیتعارفترین حقیقتهایی که میشناختم رو بنویسم،
و «غمبار»؛ داستانی که انگار با اشکهای خودم و خیلیهای دیگه نوشته شده.
حالا ۲۶ سالمه و هنوز هر بار که میشینم پشت صفحه سفید، یه کم میترسم.
میترسم چیزی که مینویسم به اندازهی کافی عمیق نباشه، به اندازهی کافی صادق نباشه.
ولی بعدش شروع میکنم به نوشتن، چون میدونم اگه ننویسم، این حسها جایی برای رفتن ندارن و توی سینهم میمونن و سنگینتر میشن.
دوست دارم با کلماتم یه گوشهی کوچیک از دل آدما رو گرم کنم،
یا حتی اگه قراره زخم بزنم، حداقل زخمی باشه که بعدش بشه روش مرهم گذاشت.
من نویسندهام.
زمستون زاده شدم، ولی دلم میخواد هر داستانی که مینویسم، یه بهار کوچیک تو دل کسی بکاره.