پارت یک :
محتوای پیامکی که از طرف طاها برای همایون ارسال شده بود به این شرح بود: «بزرگراه شهید خرازی، بعد از پمپ بنزین، برات لوکیشن فرستادم، زودتر خودت رو برسون.»
ساعت یک و نیم شب همچنان در مرکز مشغول کار بود که این نوشته را خواند. خوب هم معنیاش را میدانست، اما نفهمید چرا در مقابلبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم دولتیاری | نویسنده رمان
بعید نیست😅
۱ سال پیشحافظ
0خوب
۱ سال پیشخوبه
0خوبه
۲ سال پیش...
0.
۲ سال پیشستاره
0بنظرم رمان معمایی و جالبی و من عاشق این زمانم
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
خیلی مچکرم از توجهتون❤️❤️
۲ سال پیشفاطمه
0شروع خوبی داره
۲ سال پیشخوبه
0خوبه
۲ سال پیشاکرم بانو
0چه شغل سختیه،کارهرکسی نیست
۲ سال پیشفاطمه
0۲۰۰
۲ سال پیشنرجس
0خوبه
۲ سال پیشستایش
0جالبه
۲ سال پیشفرشته حسنی
0خیلی عالی
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
ممنونم از توجهتون💗
۲ سال پیشنیکا
0عالی بود
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
مچکرم عزیزم💚
۲ سال پیشکنیزفرجآدزآده
0سلام تاجایی که من موندم ۹وخوب بودتاآخرکه موندم نظرنهاییم رامیدمتاجایی که خواندم جالب وسوسه ات می کنه تا استان راادآمه بدی ممنؤن از نویسنده داستان
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
سلام. مچکرم از نظرتون. امیدوارم تا آخر دوستش داشته باشید. این تازه شروع داستانه و خیلی چیزها مشخص نشده. 🙏💗
۲ سال پیشنفیسا
0سلام.امیدوارم رمان خولی باسه.من هنوز نخوندم ولی از روی توضیحات اولی که دادین میگم شاید چون پیر مرد ها نظر داشتن روی خانم ها و اینا.بنظرم اون پیر مردهایی رو میکشه که هوس بازن.ولی بازم باید رمان روبخون
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
اره، منطقیترین چیزیه که فعلا میشه گفت. 🤍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صبا
0خود شخصیت اصلیه پس😁