پارت یک :

محتوای پیامکی که از طرف طاها برای همایون ارسال شده بود به این شرح بود: «بزرگراه شهید خرازی، بعد از پمپ بنزین، برات لوکیشن فرستادم، زودتر خودت رو برسون.»
ساعت یک و نیم شب همچنان در مرکز مشغول کار بود که این نوشته را خواند. خوب هم معنی‌اش را می‌دانست، اما نفهمید چرا در مقابل پذیرفتنش مقاومت کرد و با خستگی نوشت: «دوباره؟!»
و بلافاصله جواب آمد: «آره.»
این چهارمینش بود در سه ما اخیر. تیتر اصلی خبرگزاری‌ها و کانال‌های زرد تلگرامی. یک قتل دیگر درست پنج روز بعد از قبلی، بدون این‌که پلیس هیچ رد مشخص و درستی از قاتل پیدا کرده باشد. اطلاعات پراکنده بود و کشف رابطه بین مقتول‌ها تا این نقطه به جایی نرسیده بود، نه اثر انگشت و شواهد و مدارک دقیقی وجود داشت، نه الگوی زمانی و مکانی مشخصی... مسئله پیچیده بود، ولی این‌که هنوز به هیچ چیزی هم نرسیده بودند احتمالاً علتش بی‌عرضگی او و امثال او بود!
کتش را برداشت و از جا بلند شد. روی تکه کاغذی با خودکار نوشت: «اطلاعات مقتول شماره‌ی ۴» و آن را لای یک پوشه‌ی جدید گذاشت تا بعد از برگشت آن را پر کند. سپس سوییچ ماشین و وسایلش را برداشت و از اتاق بیرون زد.
***
از دور تابش چراغ ماشین‌های پلیس و آمبولانس را دید. کنار جاده در خاکی بودند و دورتادورشان ماشین‌های سواری حلقه‌زده و مردم همهمه‌ای غریب به پا کرده بودند. عجیب بود که حتی ساعت دو شب و در اتوبان هم همچنان عده‌ای بی‌کار بودند تا بخواهند وقتشان را اینجا تلف کنند و از هر چیزی که به آن‌ها مربوط نیست سر در بیاورند.
وقتی رسید ماشین را در نزدیک‌ترین نقطه‌ای که امکان داشت متوقف کرد. به سرعت پیاده شد و به سمت نوار زردی که دورتادور محل وقوع جرم کشیده بودند رفت. چند نفر از ماموران سعی در پراکنده کردن مردم داشتند. از کنار آن‌ها گذشت وارد صحنه‌ی جرم شد. طاها کنار داریوش ایستاده بود و همراه سه نفر دیگر با دقت و چراغ‌قوه به دست مشغول تحقیق و عکاسی از اطراف بودند. به محض دیدن او فوراً از آن‌ها جدا شد و به طرفش آمد. ماسکش را از روی صورتش برداشت و شروع به توضیح کرد:
-‌ خفه شده. هیچ‌کس هیچی ندیده و مشخصه قاتل از روی صندلی عقب یه چیزی دور گردنش پیچونده، ولی تو این مورد هم مثل قبلی‌ها فقط به کشتنش قانع نشده. بیا خودت ببین.
کیفش را روی کاپوت‌ یکی از ماشین‌ها گذاشت و به سرعت از داخل آن دستکش و ماسکش را برداشت. دستکش را به دست کرد و ماسک را زد و بعد خودکار و دفترچه‌اش را نیز برداشت و با عبور از کنار پلیس‌ها به پژوتاکسی‌ای که به صورت کج و با فاصله از جاده‌‌ در خاکی ترمز کرده بود نزدیک شد. این یعنی مقتول در حین رانندگی مورد حمله قرار گرفته بود!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا

    0

    خود شخصیت اصلیه پس😁

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    بعید نیست😅

    ۱ سال پیش
  • حافظ

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    .

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    بنظرم رمان معمایی و جالبی و من عاشق این زمانم

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    خیلی مچکرم از توجهتون❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    شروع خوبی داره

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه شغل سختیه،کارهرکسی نیست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    ۲۰۰

    ۲ سال پیش
  • نرجس

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    0

    جالبه

    ۲ سال پیش
  • فرشته حسنی

    0

    خیلی عالی

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    ممنونم از توجهتون💗

    ۲ سال پیش
  • نیکا

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    مچکرم عزیزم💚

    ۲ سال پیش
  • کنیزفرجآدزآده‍

    0

    سلام تاجایی که من موندم ۹وخوب بودتاآخرکه موندم نظرنهاییم رامیدمتاجایی که خواندم جالب وسوسه ات می کنه تا استان راادآمه بدی ممنؤن از نویسنده داستان

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    سلام. مچکرم از نظرتون. امیدوارم تا آخر دوستش داشته باشید. این تازه شروع داستانه و خیلی چیزها مشخص نشده. 🙏💗

    ۲ سال پیش
  • نفیسا

    0

    سلام.امیدوارم رمان خولی باسه.من هنوز نخوندم ولی از روی توضیحات اولی که دادین میگم شاید چون پیر مرد ها نظر داشتن روی خانم ها و اینا.بنظرم اون پیر مردهایی رو میکشه که هوس بازن.ولی بازم باید رمان روبخون

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    اره، منطقی‌ترین چیزیه که فعلا می‌شه گفت. 🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️