پارت سی و هشتم :

ـ خاک تو سرت، این قدری که این بچه به فکرته، خودت به فکر خودت نیستی.
طاها در حالی که کمی از چایی درون لیوانش روی شلوارش ریخته است، شاکی به امین نگاه می کند.
ـ عه، توام شدی برفین، پس گردنی می زنی؟؟
امین در حالی که می خندد روبه من می گوید:
ـ عه، مگه توام می زنیش؟
ـ یه وقتایی که خیلی پررو میشه.
امین می خندد و رو به طاها می گوید:
ـ پس خیلی کتک می خوری!!
طاها با حرص به هر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    چه باحال بود گفت از ته دل زدمش😂🥺

    ۱ سال پیش
  • من

    1

    میگه محکم زدیش؟؟؟ میگه آره از ته دل🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    2

    ممنونم بخاطر رمانتون

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    3

    عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️