پارت صد و هشتاد و هشتم :

متوجه منظورش نشدم، سردرگم نگاهش کردم.
- کجا می‌ره؟
به محض شنیدن پاسخش روح از تنم جدا شد.
- پاریس، پروازش ساعت دوی شبه.
نفسم رفت، قلبم از تپش ایستاد، زمان برایم همان‌جا متوقف شد. باور حرفش برایم سخت‌ترین کار ممکن بود، حنا بخاطر یک اعترافِ من نمی‌توانست چنین کاری بکند. او مرا چنین تنبیه نمی‌کرد. عذاب نمی‌داد. حنای من که اهل این کارها نبود.
فاطمه شوکه شدنم را که دید، علا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    شما بینظیرین نویسنده توانا

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از شما و مهرتون❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!