پارت سیزده :

صدای قدم‌های کسی را توی اتاقش شنید ولی ابدا کنجکاوش نکرد که صاحب قدم‌ها را ببیند؛ برای همین فکر کرد مصاحب پیشینش است!
- من واقعا قهوه نمی‌خوام آقای محترم!
صاحب قدم‌ها به او گفت:
- آقای کوئین؟ من هستم. ولادیمیر!
به سرعت چانه‌اش را بالا گرفت و با دیدن دوست کوچکش از فکری که به ذهنش رسید؛ چهره در هم کشید و با بدخلقی گفت:
- خدای من! کی همچین کاری کرده و به دوست کوچولوی من تبدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خداروشکر جادوش نکردن🥰 واقعارمانت عالیه آزاده جون اصلا ازش خسته نمیشی هردفعه بایه اتفاق جدیدروبرومیشی

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قربونت که وقت می‌ذاری و می‌خونی😍💚

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️