پارت سیزده :

صدای قدم‌های کسی را توی اتاقش شنید ولی ابدا کنجکاوش نکرد که صاحب قدم‌ها را ببیند؛ برای همین فکر کرد مصاحب پیشینش است!
- من واقعا قهوه نمی‌خوام آقای محترم!
صاحب قدم‌ها به او گفت:
- آقای کوئین؟ من هستم. ولادیمیر!
به سرعت چانه‌اش را بالا گرفت و با دیدن دوست کوچکش از فکری که به ذهنش رسید؛ چهره در هم کشید و با بدخلقی گفت:
- خدای من! کی همچین کاری کرده و به دوست کوچولوی من تبدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خداروشکر جادوش نکردن🥰 واقعارمانت عالیه آزاده جون اصلا ازش خسته نمیشی هردفعه بایه اتفاق جدیدروبرومیشی

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قربونت که وقت می‌ذاری و می‌خونی😍💚

    ۳ سال پیش
کپی شد!