پارت سی :

با این حرفش تمام وجودم پر می شود از حس خوب اما دلم می خواهد اذیتش کنم.
ـ ولی من مدال نمی خوام.
طاها با تعجب می پرسد:
ـ چرا؟
ـ من کمربند طلاتو می خوام.
طاها در حالی که پاهایش را جمع می کند، چشمکی حواله ام می کند.
ـ خیلی زرنگی به مولا، ولی باشه. من محاله ممکن کار هایی که تو برام کردی و یادم بره.
بعد خیلی سریع خم می شود و بوسه ای روی دستم می زند و از اتاق خارج می شود.
حا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    امیدوارم تلخ نشه

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    0

    واقعا برادرش خیلی بی ملاحظه است

    ۱ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • عسل

    0

    برای منم متن نمیاددد

    ۲ سال پیش
  • عسل

    0

    چرا متن رمان نیست؟😢

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️