پارت بیست و نهم :

ـ تو بگو کجام درد نداره!
با خودم در حال جنگم که حرفم را بازگو کنم یا نه، که با دیدن اخمی که از شدت خستگی روی پیشانی اش نشسته، دلم را به دریا می زنم.
ـ می خوای ماساژت بدم؟
طاها ناباور چشمانش را باز می کند.
ـ واقعا؟؟
ـ اگه این قدر تنت خسته اس، مگه چی میشه
ـ به مولا خیلی با مرامی، دلم نمیاد به مامان و بابا بگم اونا سنی ازشون گذشته، دستشون درد می گیره.
طاها خیلی با ذوق رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    خیلی خوبه خوشم امده

    ۱۲ ماه پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • P

    1

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • الی

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    6

    ممنون از نویسنده مهربون به ماهدیه میدن سپاس فراوان🌹کل کل این دوتاخییلی قشنگه ،،چراپس فک میکنم به هم نمیرسن و امین بیشتربهش میادتاطاها،زن داییش خیالش راحته که میذاره باطاهاراحت وتنها باهم باشن

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    شاید حس شما قویه ولی کی میدونه آخرش چی میشه

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    2

    خیلی عالیه عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️