پارت بیست و نهم :

ـ تو بگو کجام درد نداره!
با خودم در حال جنگم که حرفم را بازگو کنم یا نه، که با دیدن اخمی که از شدت خستگی روی پیشانی اش نشسته، دلم را به دریا می زنم.
ـ می خوای ماساژت بدم؟
طاها ناباور چشمانش را باز می کند.
ـ واقعا؟؟
ـ اگه این قدر تنت خسته اس، مگه چی میشه
ـ به مولا خیلی با مرامی، دلم نمیاد به مامان و بابا بگم اونا سنی ازشون گذشته، دستشون درد می گیره.
طاها خیلی با ذوق رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • P

    10

    عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • الی

    00

    خوب

    ۱ ماه پیش
  • ستاره

    40

    ممنون از نویسنده مهربون به ماهدیه میدن سپاس فراوان🌹کل کل این دوتاخییلی قشنگه ،،چراپس فک میکنم به هم نمیرسن و امین بیشتربهش میادتاطاها،زن داییش خیالش راحته که میذاره باطاهاراحت وتنها باهم باشن

    ۱ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    شاید حس شما قویه ولی کی میدونه آخرش چی میشه

    ۱ ماه پیش
  • رقیه

    10

    خیلی عالیه عاشقش شدم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.