پارت بیست و هشتم :

از آن جا که طاها هم می خواست آزاد کار باشد، توجه و تمرکزم را روی کشتی های آزاد گذاشتیم.
با هر باخت کشتی گیر های ایرانی افسوس خوردیم و با هر برد آن ها خوشحال می شدیم و دور خانه می دویدیم. طوری که صدای همسایه ی طبقه دومی در آمد و ما مجبور شدیم کمی بی صداتر خوشحالی کنیم.
بعد از چند روز تعطیلی و تمام شدن مسابقات کشتی هب مدرسه رفتیم. در راه رو به طاها گفتم:
ـ خدا وکیلی از من باید به عنواÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    امیدوارم رمان خوبی باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • A

    1

    خیلی بد این ک همش قفله

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    احساس میکنم زنداییش زیادی ازش کار میکشه

    ۱ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️