هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت دوم :
با چشمانی ریز شده به انتهای جاده خیره شدم.
هر از گاهی ماشینی با سرعت از کنارمان میگذشت.
ناره به سمت خیابان رفت و دستش را برای نیسان آبیای که با سرعت از کنارش میگذشت، بلند کرد.
نیسان اما با دیدن ناره بوق بلندی زد ،شیشهاشرتا نیمه پایین بود،فحشی داد و از کنار او رد شد.
عصبی دستهایم را به کمر زدم.
_ خب، عالی شد!
دستم را درون جیب شلوار بگ سفیدم فرو بردم و گوشیام را بیرون آوردم.
خاموش شده بود.
کلافه، رو به ناره که همچنان با گوشیاش ور میرفت، غریدم:
_حالا چی کار کنیم؟
همزمان خودم را بغل گرفتم.
_هوا هم داره سرد میشه.
ناره با اخم خیره به صفحه گوشیاش گفت:
_خیلی لوسی، میخوای پتو هم برات بیارم؟
دهانم را کج کردم، پشت به او کردم و به سمت تابلویی رفتم که نوشتههایش در آن تاریکی از دور مشخص نبود.
گویی درختان مهمانی گرفته بودند و همگام با باد میرقصیدند.
موهایم به صورتم سیلی میزد.
با چشمانی نیمهباز به سمت تابلو میرفتم.
نوشتهای بر روی آن نقش بسته بود، اما زیادی قدیمی و ناخوانا بود.
آرام خم شدم و با چشمانی ریز شده سعی کردم در دل تاریکی، نوشته روی تابلو را بخوانم.
• مهمانخانهای برای…
_بیااا! پیداش کردم!
با سرعت سرم را چرخاندم.
ناره چراغ قوه گوشیاش را روشن کرده بود و بالا و پایین میپرید و برایم دست تکان میداد.
انگار کرم شبتابی در هوا میپرید!
لبخندی زدم و به سمتش دویدم؛ هرچند با آن زانوی ناقص تقریباً لنگ میزدم.
_منم یه تابلو دیدم…
میان حرفم پرید:
_قلعه بوتانیک! دقیقاً انتهای همین جاده است.
به جایی که اشاره میکرد، زل زدم.
حق با او بود. کمی جلوتر، تابلوی بزرگی زیر شاخههای وحشی درختان در دل شب گم شده بود.
با انداختن نور چراغ قوهاش، میشد تابلوی قدیمی و بزرگ آهنی را دید.
روی آن، نام «قلعه بوتانیک» به طرز عجیبی قدیمی و غریبانه به چشم میآمد.
با ابروهای بالا رفته زمزمه کردم:
_خب، اونجا کجاست؟
با عجله دستم را کشید.
_احتمالاً تفریحیه دیگه. آخر هفته هم هست، احتمالاً شلوغ باشه. شایدم هتل باشه،میریم، کمکم خبر میکنیم بیان ماشین رو ببرن.
در حالی که مانند پاستیل کش میآمدم و به دنبالش روانه بودم، نالیدم:
• شاید از این قلعههای قدیمی توریستی باشه. این ساعت ممکنه بسته باشه. من یه تابلو مهمونخونه دیدم!
هم زمان چرخیدم و دستم را از دستش بیرون کشیدم.
_بذار چمدونامون و بردارم حداقل،نیان بدزدن!
همان طور که به سمت ماشین برمیگشتم صدایش را میشنیدم:
_چمدون من و نیاریها سنگینه،ولش کن.
شانه ای بالا انداختم و به سختی در صندوق را باز کردم،تمام تنم از سرما منقبض شده بود،وزش باد به راحتی موهای بلندم را در هوا میرقصاند.
چمدان چرمی قرمزم را از بیرون کشیدم و در صندق را بستم.
همان طور که آنرا به دست گرفته بودم به سمت ناره برگشتم.
_به نظرم بریم همین مهمون خونه که…
ناره، که پایش را در یک کفش کرده بود، میان حرفم پرید و غرید:
—بابا این مهمونخونههای جادهای خیلی درب و داغونن. میخوای دم رفتنی بلا سرمون بیاد؟
در حالی که با وزش تند باد، سردردم بیشتر شده بود، عصبی خندیدم:
_حالا تا قبل از پذیرش دانشگاهت، تو کوه و بیابون هم میخوابیدی! از وقتی ویزات اومده، انگار دختر سفیر انگلیس شدی!
گ
همچنان مچ دست واماندهام را میکشید. کم مانده بود مرا روی آسفالت خیس، کشانکشان با خود ببرد.
_ حالا چرا اینقدر هیجانزدهای؟ انگار نه انگار که تصادف کردیم!
با خنده به سمتم چرخید:
_ هیجانانگیز نیست؟ دو تا دختر، تو دل تاریکی، تو دل جاده جنگلی، گم شدیم!
ناگهان حس وحشتی غریب به دلم چنگ انداخت.
تمامی موهای تنم همزمان با وزش شدید باد و سمفونی ترسناکش قیام کردند.
_ اولاً ما گم نشدیم. دوماً داریم میریم کمک بیاریم. سوماً کمتر فیلم ترسناک ببین، احمق!
سرخوش به سمتم چرخید:
_ جداً فکر کن… اگه یه قاتل سریالی وسط جنگل کلبه داشته باشه و…
میان حرفش پریدم. حس میکردم زبانش چنگال درآورده و دلم را میخراشد.
_ زهرمار! چرتوپرت نگو دیگه!
بیخیال شانههایش را بالا انداخت.
سعی کردم بحث را به سمتی بکشانم که من برنده باشم.
- بعدشم، همه این فیلما تو آمریکا و کشورای خارجی ساخته شدن. مال اینجا نیست! از اونجایی هم که تو داری میری اون ور، پس با قاتل سریالیهات موفق باشی!
صدای قهقههاش میان زوزه باد و پچپچ برگهای درختان گم شده بود.
نمیتوانستم اثر مخرب حرفهایش را از ذهنم پاک کنم.
گویی تمامی فیلمهای ترسناکی که در این سالها دیده بودم، از پس چشمانم همچون فیلمی بر روی دور تند میگذشتند.
- چهقدر بزرگه!
متعجب جلو آمدم و از پشت شانهاش به دروازه بزرگی چشم دوختم که در دل تاریکی، زیر نور کمسوی چراغهای پایهبلند و فانوسیشکلش، به سختی دیده میشد.
اطراف حصار، خارهای بلندی پیچیده بودند که دور تا دور دروازه را در بر گرفته بودند.
دلشورهای عجیب تمام وجودم را در برگرفته بود.
بر خلاف ظاهر هیجانزده ناره، من در تشویش و وحشت دستوپا میزدم.
چنان با شعف به ورودی عجیب قلعه چشم دوخته بود که چشمان عسلی درشتش زیر نور فانوس،همچون شمش طلا میدرخشیدند.
نگاهم را کلافه گرفتم،کمی جلوتر رفتیم.
برگهای خشک پاییزه زیر پایمان شیون میکردند.
نور چراغقوهاش را به سمت دروازه گرفت، اما چندان نیازی به آن نبود.
هر دو خشکشده به قلعه بزرگی چشم دوخته بودیم که در انتهای باغ تاریک مقابلمان، با چراغهای قرمزش میدرخشید.
بزاق دهانم چنان خشک شده بود که گویی سالهاست آب نخوردهام.
با صدای قژ کشیده دروازه از جا پریدم و بازوی ناره را فشردم.
- چی کار میکنی دیوونه؟
در حالی که دروازه آهنی را گشوده بود، با بهت گفت:
_بریم داخل دیگه!
در آن لحظه...نه ناره، و من نمیدانستیم...
که نباید...وارد آن قلعه میشدیم!
که ما با پای خودمان...به تاریک ترین نقطه دنیا،وارد شده بودیم.
نقطهای که،تنها راه خروجت،از آن،مرگ بود!
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Goli
0این رمان مثل لالایی پاندورا ترسناکه؟
۳ ماه پیشفهیم
0منم تازه شروع کردم هنوز، ولی چون به تیمارستان ربط داره حتم دارم که باید یکم هیجان انگیز باشه
۳ ماه پیش....
0چه باحال؛ تونسته بدون مردن از قلعه بیاد بیرون و بستری تیمارستان بشه❤️ 🩹🙂 (وقتی همه اکلیل می ریزن اونموقع من به همچین چیزی فکر می کنم😐)
۵ ماه پیشسارا
0من اولین رمانی که از شما خوندم پیرانا بود و بعدم لالایی پاندورا ، مطمئنم هارمونیکا هم همونقدر قشنگه فعلا که شروعش حسابی عالی بود مرسی😍😍😍
۵ ماه پیشباران
0وای عالیه 😍
۵ ماه پیشSogand
16چمدون چرمی قرمز، مثل آریل🥺♥️ آخ که چقدر دلم واسه آریل و دیوا تنگ شده:(
۶ ماه پیشاستار
2صدای گوشنده بسیار زیباست اما boring هست. خیلی دوست داشتم صوتی این داستان رو گوش بدم. حیف...
۶ ماه پیشاستار
0گوینده البته 😁
۶ ماه پیشدنیز؛
0خیلی مشتاقم ببینم وارد قلعه بشن چی در انتظارشونه😭🥲
۷ ماه پیشحمیده
0وایییی قلعه 😶 🌫️یعنی چی منتظرشونه!
۱۱ ماه پیشنهان
0چقدر این دوتا بامزه ن😂🤍
۱۲ ماه پیشفرحناز
0واییییی خیلیییی خوبهههههه
۱ سال پیشKhazaell.
2هیجانی شد،ببینم بقیش چی میشه
۱ سال پیشrastad
1عالی به نظرم اخه من به مرجان خانم خیلی اعتماد دارم حتی اگه قشنگ هم نباشه بازم میخونمش چون عاسقه قلمشم💋💋
۱ سال پیشMasy
0جووونننن با سرعت 200 تا شروع خفن
۱ سال پیشحنا۸
2چقدر شبیه دیو و دلبره🥺😍
۱ سال پیشفاطی
0هیجاان زدههه مشتاقم ببینم بعدش چی میشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فهیم
2کاش آخرش مثل لالایی پاندورا تلخ نشه.😕