اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و ششم :
مدام در خانه راه میرفت و با خودش حرف میزد مانده بود چه طور نزد خانواده خودش را توجیه کند آنقدری درگیر شد که فراموش کرد به هاویار خبر بدهد که با خانهشان تماس بگیرد.
**
صدای اردلان که بلند با خودش ترانه ای را میخواند دقیق مغزش را نشانه گرفته بود.
-《خانمگل، آی خانمگل!
برام سخته تحمل!
قدمهات روی چشمهام!
بیا به این ور پل!
از این گوشه دنیا!
تا اون گوشهی دنÛ
لطفا صبر کنید...
