پارت بیست و چهارم :

معذب کنار دایی نشسته ام چرا که نگاه های مرتضی، پسر فهیمه و خانواده اش روی من متمرکز شده است.
طاها به آشپزخانه می رود و از همانجا صدایم می کند.
ـ دختر عمه، قندون کجاست؟
متوجه می شوم که طاها می خواهد من را از پذیرایی بیرون بکشد و از خدا خواسته می گویم:
ـ الان میام نشونت میدم.
به محض اینکه پایم را داخل آشپزخانه می گذارم، نفس عمیقی می کشم.
ـ وای خدا خیرت بده، نفسم گرفت اونØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • sama

    1

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️