پارت سی :

با تقه ای که به در خورد سمت در برگشتم، زهره خانم وارد شد و با هیجان گفت:
_خانم خانواده ی داماد رسیدن. از پنجره یه نگاه بندازید.
با کنجکاوی از روی مبل بلند شدم و سمت پنجره قدم برداشتم. از پشت پرده نگاهی به بیرون انداختم. ماشین های زیادی جلوی در عمارتمان بود و همشون پراز آدم. پدر و مادرم را دیدم که به استقبال آنها میروند.
در دستان فامیل های تایماز سینی های تزئین شده بود که وقتی به حی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!