رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی :
با تقه ای که به در خورد سمت در برگشتم، زهره خانم وارد شد و با هیجان گفت:
_خانم خانواده ی داماد رسیدن. از پنجره یه نگاه بندازید.
با کنجکاوی از روی مبل بلند شدم و سمت پنجره قدم برداشتم. از پشت پرده نگاهی به بیرون انداختم. ماشین های زیادی جلوی در عمارتمان بود و همشون پراز آدم. پدر و مادرم را دیدم که به استقبال آنها میروند.
در دستان فامیل های تایماز سینی های تزئین شده بود که وقتی به حی
لطفا صبر کنید...
