پارت بیست و نهم :

یک هفته بعد...
با کلافگی و خواب آلودگی به زور چشمام رو باز کردم تا آرایشگر آخرین کارش رو هم بکنه. واقعا دیگه نای نشستن نداشتم.
امروز قرار بود روز سختی باشه، واقعا بااین سردرد شدیدی که توی سرم بود امیدی به روز خوش نداشتم.
با تموم شدن کار آرایشگر یه مسکن و با دلستر بالا دادم تا کمی انرژی بگیرم.
بیرون از اتاق صدای آهنگ و جیغ واقعا تا هفت آبادی میرسید.
خودم را در آیینه براندا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!