رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
یک هفته بعد...
با کلافگی و خواب آلودگی به زور چشمام رو باز کردم تا آرایشگر آخرین کارش رو هم بکنه. واقعا دیگه نای نشستن نداشتم.
امروز قرار بود روز سختی باشه، واقعا بااین سردرد شدیدی که توی سرم بود امیدی به روز خوش نداشتم.
با تموم شدن کار آرایشگر یه مسکن و با دلستر بالا دادم تا کمی انرژی بگیرم.
بیرون از اتاق صدای آهنگ و جیغ واقعا تا هفت آبادی میرسید.
خودم را در آیینه براندا
لطفا صبر کنید...
