پارت بیست و هفتم :

با عصبانیت سمت عمه جان برگشت و گفت:
_ببین منو عمه جان، بزرگمی عزیزمی درست، ولی کاری نکن شق القمرت کنما. بس کنید دیگه، تمومش کنید.
عمه شروع کرد به بد و بیراه گفتن به رسپینا، باز هم دوباره به جان یکدیگر افتاده بودند.
اینبار من بودم که برای آرام کردنشان فریاد میزدم.
پدر و مادرم با تعجب سمت من برگشتند و ساکت نگاهم کردند. نزدیک رسپینا رفتم و دستش را میان دستانم گرفتم و حلقه ی طل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!