رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و پنجم :
چشم بستم و باز کردم:
_چچ..
چشم هرچی شما بگی آقا...
لب باز کرد:
_بازم که این رو گفتی،گفتم سپند صدام بزن!
آروم لب زدم:
_چشم سپند
ارباب لبخند رضایت بخشی روی لب هاش نقش بست.
ارباب دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود،چندین ساعت بود که کنارم بود ساعد دستش رو روی پیشونیش گزاشته بود که صداش رو شنیدم:
_خیلی وقت بود که کنارت نیومده بودم،میتونم با جرعت بگم امشب رو برام یÙ
لطفا صبر کنید...

امیری
0احسنت به مردانگی ارباب