پارت شصت و پنجم :

چشم بستم و باز کردم:
_چچ..
چشم هرچی شما بگی آقا...
لب باز کرد:
_بازم که این رو گفتی،گفتم سپند صدام بزن!
آروم لب زدم:
_چشم سپند
ارباب لبخند رضایت بخشی روی لب هاش نقش بست.
ارباب دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود،چندین ساعت بود که کنارم بود ساعد دستش رو روی پیشونیش گزاشته بود که صداش رو شنیدم:
_خیلی وقت بود که کنارت نیومده بودم،میتونم با جرعت بگم امشب رو برام یÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امیری

    0

    احسنت به مردانگی ارباب

    ۱ سال پیش
  • برازنده

    0

    سپند به دوتا زن راضی نیست سومی هم میخواد به بار بشونه بزنم بمیره اخه من خیلی ازش بدم میاد😑👊

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️