پارت صد و شصت و هفتم :

همراه این‌که دستم را می‌فشرد با دست دیگرش مرا به آغوش کشید.
- ممنون پسرم، انشالله قسمت خودت.
سپس با لحنی که حس می‌کردم یک دنیا نگرانی پشت آن محفوظ است، ادامه داد:
- حنا پشت میز کنار ستون، تنهایی ایستاده، ممنون می‌شم اگه امشب همراهیش کنی و نذاری احساس تنهایی کنه.
بعید نبود که عمو فرزین هم از احساس حنا نسبت به فرهاد مطلع باشد. چون حنایی که همه آن را شناخته‌اند کسی نبود که در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!