پارت پنجاه و نهم :

طوری که عصبانیت چند لحظه قبلم را فراموش کردم. دنبالشان داخل اتاق رفتم و نگاهشان کردم. شکوه روی تخت دراز کشید و مجید کنارش نشست. توی چشمانش می‌‌دیدم که چقدر مجید را دوست داشت. انگار که تمام محبتش مال او بود. کاش آنقدر که مجید را دوست داشت زن مجید را هم دوست داشت و برایش احترام قائل بود. مهربانانه گفتم:
ـ مامان من می‌‌تونم کمکی کنم؟
با اینکه حالش خوب نبود اما سعی داشت جدیت خودش را حÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    وای امین خیلی شبیه اون حیوان درازگوش یعنی چی این رفتارهاش ممنون بانو😘🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    از اون دست پسرهاییه که نمی دونه چطوری باید مسائل زندگیش رو حل کنه😑

    ۲ سال پیش
  • مونا

    0

    سلام چرا پارت ها اینقدر کوتاه هستند چند خط خیلی کمه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم این پارتی که زیرش نظر گذاشتید قفله و فقط چند خطش قابل نمایشه. در زمان خودش قابل نمایش میشه. روزهای فرد بین ساعت یازده و ربع تا یازده و نیم شب یک پارت از رمان رایگان میشه و می‌تونید مطالعه کنید.

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالیییی مثل همیشه ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🌹💝

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️