پارت هشتاد :
کلافه از بحثی بیهوده، به اتاقش پناه برد و لب پنجره نشست. به حیاط نگاه کرد. مانلی و آیهان، مشغول بازی بودند. دلش برای کودکی و آن خیال خوش تنگ شد.
گوشیاش را برداشت و پیامک آرش را خواند.
« سلام. یه سؤال برام پیش اومد. مگه نمیگفتی رابطهی تو و امیر پنهون از همه بوده؟ کی خبر داشته که دوربین گذاشته؟ یا دوربین گذاشتن تا آتو بگیرن؟! به کسی نگفته بودی؟ حتی از سر اعتماد زیاد!»
کمی فکر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
2عزیزم 🥺🥺🥺چقد دلم واس حنا سوخت😭
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربون دلت🥺♥💔
۲ سال پیشپرنیا
3و مرسی نگار جان بابت اضافه شدن ۲ پارت💖💖
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم مهربونم😊😘♥
۲ سال پیشم
2تشکرنگارجون خیلی عالیه دو پارت بیشتر
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم، به عشق شما مخاطبین گل😘♥😍
۲ سال پیشم
1خیلی ناراحت کنندست ، آرش غمگین باشه دیگه خیلی غم انگیز میشه آخه همیشه آرش فضارو از غم درمیاره، حنا طفلی هم خیلی گناه داره
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سعی میکنم گاهی شادی هم بیاد تو رمان😊 یکنواخت غمگین نباشه. ممنون عزیزم که نظرت رو میگی😘♥
۲ سال پیشFtm
2به به دوپارت اضافه شدن خیلی ممنون نگارجون 😍😍😍😍❤️💖💖🤩🤩🤩🤩🤩🤩💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم... مرسی اینهمه کامنت میذاری و انرژی میدی😍😍😍 😘♥
۲ سال پیشFtm
2مثلا تو اتاقش قایم شی چی عوض میشه اخه ولی از قرار معلوم بدجوری عاشق هم میشن از من گفتن😂😂❤️🦋
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بدجوووور😉😁😁😁
۲ سال پیشFtm
2الان یهو به ذهنم رسید مهوا و آرش اول عاشق هم میشن بعد ازدواج میکنن یا برعکسش🧐🤔🤨
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نمیدانم... اطلاعی ندارم🤔🤔😉😅😘😘♥😍
۲ سال پیشZarnaz
1اول نگار جونم مرسی کلی خوشحال شدم به روز های پارت گذاری اضافه شد کلی بوس برات 💋دلم برای حنانه سوخت آخی 🥺برای آرشم همینطور 🥺عالی بود مرسی ❤️❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربوست زرنازجونم، ممنون از انرژی و کامنتت... خوشحالم همراهمون هستی😍😍😍♥😘♥
۲ سال پیشساناز
0🧡🩵💜❤️🤍🩶💚💛🤎💙
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ساناز عزیزم😊♥😘
۲ سال پیشHoda
0نمیدونم دلم به حال آرش بسوزه یا حنا😓
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥺♥♥💔
۲ سال پیشHoda
0وقتی آرش دعا میکرد نتونستم گریه نکنم😭
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزییییزم💔💔
۲ سال پیشهدی
0ممنون نگار مهربون بابت پارت هایی که اضاف کردی😘
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم، بهخاطر همین انرژی و حمایتتون این کارو کردم تا اینجوری تشکری بشه. 😊♥😘
۲ سال پیشزهرا
1هی دلم کباب شدبرای حامی ازاون بدتربرای حنا ازاون بدتربرای مهواازاون هم بدتربرای ارش 🤧
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربون دلت♥
۲ سال پیشزهرا
2ای جان آیهان ومانلی عزیز یادشیطنتای این دوتاوروجک الانم لبخندبه لبم میاره لباس زیرارو ازسروگردن هم اویزون کردن😂
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوب یادت مونده😍😍😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1خوبه دیگه عاشق بشن حنانه گناه داشت بعدارش