پارت سیصد و یازده :

دو روز تعطیلی مامان به دیدوبازدید گذشت. مامان در همین مدت کوتاه چندماهه آنجا کلی دوست و آشنا پیدا کرده بود، هم از تبعیدی‌ها که در آن خانه یا جاهای دیگر زندگی می‌کردند هم مردم بومی شهر. با اینکه از روابط عمومی قوی‌اش باخبر بودم باز هم متعجب شدم که چه قدرت روحی بالایی دارد و توانسته خیلی زود به عوارض روانی بازداشت و تبعید غلبه کند و برای خودش یک زندگی تازه و نسبتاً شاد فراهم کند.
ماما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    2

    به خاطر مهمونا آخرش هم نتونستن با هم گپ بزنن دو نفری🥲😂علی بیچاره بیخودی سرگردون شد

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    💙❤️🤎💜🤍🩵💛💚🧡🩶

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    من متولد اهوازم وقتی گفتین اسکله و سمبوسه یاد اهواز و کارون و فلافل و لشکرآباد و....شبای قشنگش افتادم دلم براش تنگ شده🥺🥲

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    عزییییییزم،ان شاءالله بزودی بری از دلتنگی دربیای

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️