حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و پنجم :
چشمم به نسرین پیرزوی افتاد که دست به کمر داشت و از کار زیاد گله داشت. مهربانانه گفتم:
ـ خسته نباشی نسرین جون. بیا بشین اینجا خستگی در کن.
کنارم روی صندلی خالی هنگامه نشست و گفت:
ـ به چی فکر میکردی الهام جون؟
ـ به همه چی.
ـ خدای نکرده مشکلی داری؟
ـ نه، مشکل نه. خدارو شکر همه چی خوبه ولی... ولی راستش یه اضطرابی تو وجودمه...
و شروع کردم به تعریف ماجرای زندگیام. نسرÛ
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1عالی بود مرسی مرضیه جونم❤️❤️❤️