لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجم :
چشم هایم از کفش هایش بالا گرفت و آرام آرام نگاهم بالا می رفت شنل مشکی بلند شب رنگی به تن داشت دستم را جلو بردم و لبه ی شنل را گرفتم و همین که می خواستم چهره اش را از تاریکی بیرون بکشم یکهو با صدای بلندی جیغ زنان از خواب پریدم:
-پاشو دختره ی اح ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

نگار
0آخیییی بیمرم برات عزیزم اشکال ندارد بالاخره تو هم از تنهایی در میای و یکی پشتت می ایسته تا کسی جرئت اذیت کردن رو نداشته باشه شاید اون خودت باشی یا هرکسه دیگه ای خیلیییی خوب بود💙💙💙💙