شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و نهم :
با خوشحالی آدرس خانه را داد حفظش کردم و با یک خداحافظی ساده راهم را گرفتم و رفتم. خدا را شکر دنبالم نیامد وگرنه آدرس خانه را یاد می گرفت.
کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. تیدا دست به کمر با عصبانیت گفت:
-آخر که دمنوش رو نخوردی.
خنده کنان وارد شدم کفش هایم را در آوردم و گفتم:
-خوابم رفت به خدا یهو بیدار شدم دیدم ای داد بی داد دمنوش تیدا سرد شد.
-ای مرض من که می دونم ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
الا
1عااااالی
۲ سال پیشآیلین
4یعنی ببین قبر خودتو کندی الیسا خانم منتطر خشم آتشین هانتر باش 😂🤣
۲ سال پیشناهید
2😂موافقم
۲ سال پیشمبینا
4خدا به داد این دختر برسه🙂
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اشهدو بخونین دیره
۲ سال پیشناهید
1😂😂😂👍
۲ سال پیشنرگس
2این رمان خدای رماناااااس واقعا بینظیره❤️❤️
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥺♥️ وای عزیزدلم ممنونم از لطفت قشنگم
۲ سال پیش??
3به خدااین رمان بهترینه
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥺💖عزیزدلم
۲ سال پیشساناز
1🧡🤎💛❤️💜🩵💙🩶🤍💚
۲ سال پیشAa
3الیسا هم از درد سر بدش نمیاد
۲ سال پیشر
2هانتر دنبالش بود صدای پای هانتر بود بزار السا هم اونو ببینه نه همش هانتر اونو ببینه
۲ سال پیشفاطمه ❤️
2اه بلاخره کار خودش رو کرد عجب کله خریه این دختر😮 💨😑
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سودابه
4آلسیا عزیزم مرض داری؟ دو قسمت داشتم زیبا زیبا عاشقی های هانتر را می خواندیم باز که داری گند میزنی