پارت صد و یک :

دست‌پاچه شده بودم. از طرفی هم نمی‌توانستم منکر شوم و بگویم اشتباه می‌کنید این تسبیح آن تسبیحی که شما فکر می‌کنید نیست. شاید شبیه به تسبیح شما بوده باشد. دست‌هایم به دور فرمان ماشین لرز داشت. فرمان را محکم گرفته بودم تا مشخص نشود.
-می‌دونم برای مخالف بودنتون دلیل محکمی دارید. منم تمام سعی‌ام رو کردم تا سهراب اشتباه نکنه و رو حرف شما حرف نزنه.
سر به سمتم چرخاند. جهت نگاه‌اش که ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سونا

    0

    رمانشو دوست داشتم . نقش خانواده توش پررنگ بود .

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی خیلی عالی ولی خیلی دیر هیت از کاش هر روز میڱڌاشتید

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    0

    واااااچه قد کم... حالمان گرفته شد😑

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🩵💙💜❤️🤍🩶💚🤎🧡💛

    ۲ سال پیش
  • ??

    0

    عالی و کوتاه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    تازه حس گرفته بودیم

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    آخه چرا ای قدر کوتاه بود رمان ،تو رو خدا این جاهای حساس حالمونو نگیر لطفاً ،حالا تا سه روز دیگه چطور طاقت بیارم ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!