مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت صد :
-عروسی خواهرتهِ خانوم خانوما. یه رختی بخر یه آرایشگاهی برو. همینجوری خشک و خالی که نمیشه.
استکان را آرام زمین گذاشتم و سر بالا نیاوردم.
-میرم خانمبزرگ. حالا وقت زیاده.
جورابهای مشکیِ تا ساق بالا کشیدهاش را یکی یکی به حوصله بیشتر بالا کشید و گفت:
-سپردم زنِ بهمن ببرت خرید اگه یوقت بهت گفت بدقلقی نکن.
جاخورده و به دور از انتظار نگاهم کشیده شد تا صورت خانمبزرگ. چگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0🩵💙💜❤️🤍🩶💚🤎🧡💛
۲ سال پیشلیلی
1چه مامان گوگولی داره این سهراب ورپریده😄
۲ سال پیشاسرا
0لازم بودسهراب برکه اینهاراضی بشن😔🙏
۲ سال پیشAa
0👏👏👏🙏🌺
۲ سال پیشمریم گلی
1این نه بگه به نظرم دو تا معنی داشت ،یکی در دادن تسبیح نتونسته نه بگه و دومی به علاقه ای که سهراب به همتا داره نتونسته نه بگه ،انشاالله که مورد دوم درست باشه ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️
۲ سال پیشکُلثوم
0مثل اینکه مادرسهراب هم دلش راضیه
۲ سال پیشستاره
0عزززیزم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Hadis
0به به مادرشوهرم که راضیه چه مادرشوهر مهربونی😁