پارت چهل :

نگاه سنگین محمود و ماهرخ میان هم چرخید؛ ساحل اما در سکوت و ناخن‌هایی که در گوشت فرو می‌رفت، تنها به صداهای نالۀ آرام پناه غرق در خواب گوش می‌کرد و به خانواده‌اش می‌اندیشید. به مادرش که کرونا سایه‌اش را از سر او برداشت و به پدرش که محکوم بود به مرگ اجباری برای گناه نکرده.
چشمان به اشک نشستۀ محمود صورت معذب ماهرخ را کاوید. شرم بود که از پیشانی‌اش شره کرد و تا بینی لغزید.
- من باید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    عالیه دستت طلا عزیزم 🙏🏻🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️