چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و یک :
***
سرش روی دامان ماهرخ بود و انگشتان زمخت و چروکیدۀ ماهرخ به قصد نوازش روی موهایش میرقصید. فکرش اما میان حرفهای محمود و التماسش گیر کرده بود؛ لابهلای لابهاش که از آنها همراهی میخواست برای رضایت اجباری به گناهی ناکرده.
لب گزید و بیتوجه به تلفن همراهش که برای چندمین بار زنگ میخورد و ویبرهاش بر شیشۀ عسلی میلرزید، فکرش را روی زبان راند.
- مامان؟
- مامان؟
- و
لطفا صبر کنید...

Helia
0چقدر پرونده مبهمه ای پناه بی پناه