اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و سوم :
نمیدانست چه کند شاید بهتر بود از دایی اسد شماره یاسر را میگرفت؛ دایی اسد برادر خاله ملک و مامان متانت و بزرگ فامیل بود. تردید به جانش افتاده بود.
اردلان لیوان نوشابهاش را لاجرعه سرکشید زیر چشمی رفیقِ شفیقش را زیر نظر داشت لیوان را محکم روی میز کوباند.هاویار گذرا نگاهش کرد از نگاه اردلان چیزی دستگیرش نشد
چنگالش را درون رشتههای ماکارانی فرو کرد و دوباره نگاهش را به صفحÙ
لطفا صبر کنید...
