اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی :
دنبالهی شالش را روی شانه مرتب کرد باقیماندهی برنج بشقاب را لبهی سنگی تراس ریخت میدانست تا لحظاتی دیگر خوراک کبوترها و گنجشکها میشوند. لبخندی کنج لبش نشست
دو روزی از اعترافش نزد هاویار میگذشت.
همان روزی که به دربست یکراست جلوی خانه پیادهاش کرد و رفته بود.
فردا صبح هم با توپِ پر بازگشت و کلی بازجوییاش کرده بود. به اجبار از سیر تا پیاز ماجرا را بی کمو کاست تعریÙ
لطفا صبر کنید...
