اینکا به قلم شهره احیایی
پارت بیست و هشتم :
چشمش که به هاویار افتاد قلبش یک استوپ ثانیهای کرد اردلان بین او و مردصاحبخانه ایستاده بود گویی سعی داشت آرامشان کند اگر دعوایشان میشد چه باید میکرد؟
شاید مجبور باشد به یاسر زنگ بزند... نه! به یزدان خبر میداد بهتر بود.
گوشی در میان دستش عرق کرده بود مات صفحه خاموش بود که ضربهای به شیشه خورد جا خورده سرش را به آنی بالا گرفت اردلان سرش را نزدیک اورده بود:
-تشریف بیارین بری
لطفا صبر کنید...
