پارت بیست :

هاویار با عجله صبحانه‌اش را خورد همراه متلک‌های اردلان. جوابی نداشت آنقدری فکرش درگیر بود که جز نهال نمی‌توانست به چیز دیگری فکر کند.
سفارش‌هایش به اردلان که ته کشید کفش‌هایش را پا زد و از خانه بیرون رفت و بدوبیراههای اردلان را پشت سر جا گذاشت.
نگاهی به ساعتش کرد هشت صبح خیلی زود نبود؟
ماشینی با سرعت از کنارش سبقت گرفت ناسزایی هم حواله‌اش کرد حواسش یک‌لحظه پرت شد.
فرÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️