پارت سی و چهارم :

فصل 14
بالأخره روز جمعه فرا رسید. من و مادرم حاضر و آماده جلوی در ایستاده بودیم تا میهمان‌‌ها وارد شوند. ابتدا طاهره خانم و بعد احمد وارد خانه شدند و سلام و احوال‌‌پرسی گرمی کردند. لبخند کمرنگی روی لبم بود. طاهره خانم گونه‌‌هایم را بوسید و گفت:
ـ به به! دختر خوشگلم!
احمد کمی هول شده بود. دسته گل را دست مادرم داد و سر به زیر همراه مادرش رفت و روی فرش نشستند. به آشپزخانه رفتم و با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    هنگامه دکترهم گناه دارن مرضیه خانم نعمتی ممنون عالیه 😘

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    امان از عذاب وجدان🙂💝

    ۳ سال پیش
  • کاش

    1

    خیلی خوبه خسته نباشید نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلامت باشید عزیزم متشکرم💝

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️