حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و چهارم :
فصل 14
بالأخره روز جمعه فرا رسید. من و مادرم حاضر و آماده جلوی در ایستاده بودیم تا میهمانها وارد شوند. ابتدا طاهره خانم و بعد احمد وارد خانه شدند و سلام و احوالپرسی گرمی کردند. لبخند کمرنگی روی لبم بود. طاهره خانم گونههایم را بوسید و گفت:
ـ به به! دختر خوشگلم!
احمد کمی هول شده بود. دسته گل را دست مادرم داد و سر به زیر همراه مادرش رفت و روی فرش نشستند. به آشپزخانه رفتم و با

لطفا صبر کنید...

اسرا
0هنگامه دکترهم گناه دارن مرضیه خانم نعمتی ممنون عالیه 😘