گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و سی و سوم :
سری جنباندم و حق به جانب گفتم:
-نه. باهام نمیاومدی، منم نمیاومدم دیگه.
پوزخندی عصبی زد. شک نداشتم الان سمتم یورش میآورد. حسابی کفرش را درآورده بودم:
-اون آرتمیسی که من میشناسم، من نمیاومدم تک و تنها پامیشد میاومد سر قرار! طبق معمول مجبور شدم تن به خواستهی خانوم بدم که یه گندی بالا نیاره.
حق داشت؛ اگر او نمیآمد، تو سرم بود که خودم تنها بیایم. رگِ دیوانگیام حسا
لطفا صبر کنید...
