میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و ششم :
روی تخت نشستم واز پنجرهی کوچک به حیاط نگاه کردم. روشنایی صبحگاه آشفتگیام را ربود. چوب را در دست گرفتم و به کمک آن بلند شدم. با قدمهایی کوتاه به سمت حیاط رفتم. آوا و مش هاشم روی تخت نشسته و صبحانه میخوردند. مش هاشم چنان از دیدنم خوشحال شد که انگار واقعا پسرش هستم، نه مهمان ناخواندهای که فقط مایهی زحمت است و بس.
بعد از صبح به خیری که گفتم و جوابی که به گرمی گرفتم کمکم کرد به آÙ
لطفا صبر کنید...

ستاره
1داستان داره خیلی قشنگ میشه اگه میتونید تعداد پارتهای هر هفته رو زیاد کنید