پارت بیست و چهارم :

حرف زدن با او تنها یک حسن داشت، تمام اهالی را با شماره شناسنامه‌شان می‌شناختم و کم کم متوجه علت محبت‌شان هم شده بودم. فهمیدن اینکه من خانواده ندارم برای اهل روستا کافی بود تا احساساتشان غلیان کند و مرا به جای فرزند خود بگذراند و عیادت از مرا نوبتی کنند تا احساس غربت نکنم.
با آن‌که از ترحم بیزار بودم اما این محبت چنان بر دلم نشست که پابند شدم.دلم برای روستایی که هرگز پا بر خاک‌ش نگذ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️