میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و چهارم :
حرف زدن با او تنها یک حسن داشت، تمام اهالی را با شماره شناسنامهشان میشناختم و کم کم متوجه علت محبتشان هم شده بودم. فهمیدن اینکه من خانواده ندارم برای اهل روستا کافی بود تا احساساتشان غلیان کند و مرا به جای فرزند خود بگذراند و عیادت از مرا نوبتی کنند تا احساس غربت نکنم.
با آنکه از ترحم بیزار بودم اما این محبت چنان بر دلم نشست که پابند شدم.دلم برای روستایی که هرگز پا بر خاکش نگذ
لطفا صبر کنید...
