پارت هفده :

در حالی که به داخل اشاره می‌کردم، گفتم:
-البته شما صاحب مغازه هستید نه مشتری
سری تکان داد و در حالی که به سمت صندلی‌ها می‌رفت گفت:
- فکرمی‌کردم خیلی زود اینجا رو گسترش بدیم اما با این وضعیت مریضی فکر نمی‌کنم حالا حالاها بتونیم.
به نگاهش دقت کردم. در حالی که داشت روی صندلی می‌نشست مغازه را از نظر گذراند اما نگاهش با نگاه بار اول فرق می‌کرد. نوعی شرمندگی در آن موج می‌زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    قلمتون عالیه، جملات خیلی خوب نوشته شده و آدم از خوندنش لذت میبره موفق باشید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️