میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت شانزده :
آهی ناراضی کشید و به روبهرو خیره شد. از آن وقتها که یعنی تو مرا درک نمیکنی. واقعاً هم بعضی وقتها درکش سخت میشد. گاهی فکر میکردم خوشی زیادی زیر دلش میزند. هیچوقت به چیزی که داشت راضی نمیشد. همیشه غبطهی چیزهای احمقانهای را میخورد که نداشت. همیشه از این حالش متنفر بودم و نصحیتش میکردم اما گوشش شنوا نبود. بهترین ماشین، بهترین خانه، بهترین امکانات، بهترین شغل و آینده. مگر
لطفا صبر کنید...
