پارت سی و نهم :

پوران دخترم،نگران هیچی نباش،من از امشب راجب بهت با ارباب حرف زدم،
مکثی کردم و ادامه دادم:
_پسره ی دیوونه،هنوز هم فکرش درگیر اون ماجراس،همش پیگیر اینکه ببینه کی راست میگه کی دروغ،انگار کلا عقل از سرش پریده..
پوران نگاه مرموزانه ای بهم انداخت و گفت:
_اون دختره دیگه شرش کنده شد،
ارباب هم مطمعنم چیزی نمیفهمه،یعنی انقدر مشغله داره که نفهمه به مرور هم سر عقل میاد که به وارث

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امیری

    0

    رمان قشنگی هست

    ۱ سال پیش
  • تااینجا خوبه

    0

    تااینجا خوبه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️