رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
پوران دخترم،نگران هیچی نباش،من از امشب راجب بهت با ارباب حرف زدم،
مکثی کردم و ادامه دادم:
_پسره ی دیوونه،هنوز هم فکرش درگیر اون ماجراس،همش پیگیر اینکه ببینه کی راست میگه کی دروغ،انگار کلا عقل از سرش پریده..
پوران نگاه مرموزانه ای بهم انداخت و گفت:
_اون دختره دیگه شرش کنده شد،
ارباب هم مطمعنم چیزی نمیفهمه،یعنی انقدر مشغله داره که نفهمه به مرور هم سر عقل میاد که به وارث
لطفا صبر کنید...

امیری
0رمان قشنگی هست