پارت شانزده :

از خوشحالی لبانش کش آمدند انگار خدا دعایش را مستجاب کرده بود... فقط یک مدت کوتاه بعد خودش را جمع‌و جور می‌کرد مطمئن بود می‌تواند... دیگر اشتباهات گذشته را نمی‌کرد...
نهال در ماشین منتظرش نشسته بود از دور دید که هاویار جلوی پیشخوان ایستاده با مردی صحبت می‌کرد. سرش درد گرفته بود و شقیقه‌هایش تیر می‌کشیدند.
از اول هم اشتباه کرد که به هاویار زنگ زد، اگر به مادر یا خاله متانت حرفی بز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️