پارت صد و سی و سوم :

‌
انگار آپاراتچی، توی سرم دسته را می‌چرخاند. تمام خاطرات را می‌دیدم. روزی که آقا توی باغ پشتی سوسن کاشت و مادیان کوچک و زیبا به دنیا آمد. روزی که نشسته بودم جلوی اسب آقا و کمرم چسبیده بود به شکم بزرگ و نرمش. روزی که منِ ترسیده را از توی گنجه بیرون آورد و به آغوش کشید. روزی که نصرت را بسته بود و لوله‌ی تفنگش را به سمتش نشانه می‌گرفت. آن شبِ سرد توفانی را قرار بود روز بعد، عروس فرهاد شوم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏👏👏🌹

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    حمیرا دهنت و گل بگیرن دختره رو با مزخرفات فراری دادی حالا فرخ میاد فک میکنه تنهاش گذاشته رفته باز پی بانو الف

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    عجب زن مزخرفی🙏

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️