پارت صد و سی و سوم :
انگار آپاراتچی، توی سرم دسته را میچرخاند. تمام خاطرات را میدیدم. روزی که آقا توی باغ پشتی سوسن کاشت و مادیان کوچک و زیبا به دنیا آمد. روزی که نشسته بودم جلوی اسب آقا و کمرم چسبیده بود به شکم بزرگ و نرمش. روزی که منِ ترسیده را از توی گنجه بیرون آورد و به آغوش کشید. روزی که نصرت را بسته بود و لولهی تفنگش را به سمتش نشانه میگرفت. آن شبِ سرد توفانی را قرار بود روز بعد، عروس فرهاد شوم.
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏👏👏🌹