پارت صد و نهم :


مثل مجسمه‌های عمارت حسین‌خانی خشکم زده بود. او اما، با قدم‌های آهسته نزدیک آمد. خیره‌خیره نگاهم می‌کرد و لب‌هایش را می‌جوید. رنگ به صورت نداشت. رنگ من هم لابد پریده بود. هوا آن‌قدر سرد بود یا من می‌لرزیدم؟ اگر سرد بود چرا عرق روی صورت فرخ برق می‌زد؟

- هوی! کجا سرت رو انداختی پایین می‌ری خونه‌ی مردم؟ مگه طِویله‌ی آقاته؟

برگشت و نگاهی به کفایت انداخت. حتما نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چقدر دلم میخوادگلبهارو بزنم چر ا نرفت با فرخ خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    1

    چرا دلم میخواد گریه کنم؟دلم نصفش با فرخه نصفش با گلبهار... عالی بود نویسنده جان مثل همیشه قلمتون پایدار💖💖

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بودمثل همیشه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی وزیبا خسته نباشید🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️