جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت سی :
پدرم و میلاد با امیرحسین دست دادند و من و مادرم و عمه با مریم گرم گرفتیم. با دقت صورت مریم را از نظر گذراندم. نسبت به دفعهی قبل که در رستوران دیده بودم، آرامتر به نظر میرسید و لبخند ملیحی بر لبش نقش بسته بود. به طرف سرهنگ آمد و مانند دختری مهربان با او احوالپرسی کرد. سرهنگ هم حسابی تحویلش گرفت. یک لحظه حسودیام شد. سرهنگ واقعاً پدرشوهر خوبی بود و مریم در خانوادهی خوبی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلی
0کاش این ویژگی رو از خودش دور کنه نباید خیلی سریع همه چیزو به هرکس بگه که اون بهش اعتماد کرده باهاش حرف زده نباید سریع به عمه میگفت لطفا این خصلت رو از دختر قصمون بگیرید
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، درست این بود دل آرا حرفای مریم رو به عمه ش نمی گفت اما خب همه در جریان اختلاف مریم و امیر حسین بودن و این حرف خیلی محرمانه نبود 😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طاها محمدپور
0عالی