جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست و نهم :
کنار مادرم نشستم و جواب دادم:
ـ نه، حالش خوب بود. نامزد امیرحسین میخواد برای همیشه بره آمریکا پیش پدر و مادرش زندگی کنه. امیرحسینم قبول نمیکنه. سر این ماجرا به مشکل خوردن. اون روزم که حال سرهنگ بد شد مریم زنگ زده بود گفته بود میخواد ازش جدا شه.
مادرم که دانستن این راز برایش یک کشف بزرگ در فامیل به حساب میآمد با چشمانی گشاده به رو به رو مینگریست:
ـ بیچاره سرهنگ! چ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دیانا
0رمان خوبیه