پارت بیست :

میان گریه داستان کافه را برای او تعریف کردم. سادگی و حماقتی که به خرج داده بودم را به رویم نیاورد و پرسید:
ـ به دوستت گفتی دچار سوءتفاهم شده؟
ـ گوشیشو جواب نمی‌‌ده.
ـ خونه‌‌ش رفتی؟
با لحنی که آمیخته‌‌ای از غم و نومیدی بود، جواب دادم:
ـ مطمئنم دلش نمی‌‌خواد منو ببینه!....
ـ اگه حضوری ببینیش مطمئنم حرفاتو می‌‌شنوه.
مردد مانده بودم خانه‌‌ی فرگل روم یا نه که صد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پورسخایی

    0

    رمان بسیار قشنگی من خیلی دوستش دارم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون 😍 خوشحالم رمان رو دوست دارید ❤

    ۲ سال پیش
  • آذر

    0

    بابا این علی چه زود پسرخاله شد🫤

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پسر خاله نشد 😄 قصد کمک داشت 😍

    ۲ سال پیش
  • آذر

    1

    آها ولی من فکر میکردم علی یه شخصیت سخت و نفوذ ناپذیر داره

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    من نمیدونم یه نفر چقد میتونه برای آدم ارزش داشته باشه که دست به چنین حماقتی بزنی.واقعا که.

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    فرگل به این آدم امید بسته بود. وقتی با نزدیک ترین دوستش اون رو دید تمام آرزوها و رویاهاش و زندگی آینده‌ای که تو ذهنش باهاش ساخته بود، نابود شد.

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    واقعا عالی بود واقعا قضاوت زود چه بلاهایی که نمیاره وهمانطور بی وجدانی که پژمان داشت امیدوارم دوستی فرگل ودل آرا برگرده وپژمان دستگیر بشه وبگه چرا این کار رو کرده

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چه دعای خیری در حق شخصیت‌ها کردی 😍💜

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!