جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست :
میان گریه داستان کافه را برای او تعریف کردم. سادگی و حماقتی که به خرج داده بودم را به رویم نیاورد و پرسید:
ـ به دوستت گفتی دچار سوءتفاهم شده؟
ـ گوشیشو جواب نمیده.
ـ خونهش رفتی؟
با لحنی که آمیختهای از غم و نومیدی بود، جواب دادم:
ـ مطمئنم دلش نمیخواد منو ببینه!....
ـ اگه حضوری ببینیش مطمئنم حرفاتو میشنوه.
مردد مانده بودم خانهی فرگل روم یا نه که صد
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون 😍 خوشحالم رمان رو دوست دارید ❤
۲ سال پیشآذر
0بابا این علی چه زود پسرخاله شد🫤
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پسر خاله نشد 😄 قصد کمک داشت 😍
۲ سال پیشآذر
1آها ولی من فکر میکردم علی یه شخصیت سخت و نفوذ ناپذیر داره
۲ سال پیشنسترن
0من نمیدونم یه نفر چقد میتونه برای آدم ارزش داشته باشه که دست به چنین حماقتی بزنی.واقعا که.
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
فرگل به این آدم امید بسته بود. وقتی با نزدیک ترین دوستش اون رو دید تمام آرزوها و رویاهاش و زندگی آیندهای که تو ذهنش باهاش ساخته بود، نابود شد.
۲ سال پیشآمنه
0واقعا عالی بود واقعا قضاوت زود چه بلاهایی که نمیاره وهمانطور بی وجدانی که پژمان داشت امیدوارم دوستی فرگل ودل آرا برگرده وپژمان دستگیر بشه وبگه چرا این کار رو کرده
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
چه دعای خیری در حق شخصیتها کردی 😍💜
۲ سال پیشرویا
0عالیه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پورسخایی
0رمان بسیار قشنگی من خیلی دوستش دارم