به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و چهارم :
من این اسارت را به خاطر زال پذیرفته بودم؛ ولی... ولی حالا جز تباهی در این سیاهچال چیزی نمیدیدم. از راهپله گذشتم. پاشنههای کفشهایم روی سرامیک مرمرین صدا میدادند، صدایی کوتاه و منظم، شبیه تیکتاک ساعتی که زمان را به من یادآوری میکرد. باید دوام میآوردم، باید نفس میکشیدم، باید نقش بازی میکردم. نوری طلایی و خفه، درخشان و مرموز، روی زمین لغزید. بوی شراب کهنه، سیگارهای خارجی و عطر
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
1عالیه عالی
۲ سال پیشرستا
1یه پارت عالی دیگه😍🥺
۲ سال پیشدنیا
1شهر عجیبیه😐 این به اون میگه مار خوش خط و خال😐 عالی بود ملیکا جان همینجوری ادامه بده🥲❤️
۲ سال پیشرمان خوان
1دنیل زندگی همه رو نابود کرد کاری کرد برفین به یه قاتل تبدیل بشه بعد به اون ومادر معصومش میگه مار خوش خط خال
۲ سال پیشزهرا
2ملیکا جون قلمت زیباوبی نظیر
۲ سال پیشزهرا
2مثل همیشه فوق العاده✨️
۲ سال پیشزهرا
1نمیشه یه پارت دیگه بزاری؟! 😅😅🥹🥺
۲ سال پیشفیونا
0باریکلا خوشم اومد🔫🧸
۲ سال پیشعشقم
0آفرین دختر با استعداد همین طور جلو برو موفق خواهی شد
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل
0ای جاااان..دمت گرم برفین