پارت صد و دوم :

دهانم خشک شد. ترسی سرد به استخوان‌هایم خزید. نگاهش جدی‌تر از همیشه بود. نه بازی، نه تهدید الکی... این مرد، واقعاً می‌کشت. با هم وارد آن کشتارگاه لعنتی شدیم. فضا، نفس‌گیر و خونین... ساختمانی با دیوارهای نم‌کشیده، بوی مرگ و عرق و باروت... نگهبان‌ها مثل شبح اطراف را پر کرده بودند. الکساندر بلند خندید:
- به‌به، سلام به زال عزیز... چطوری داداش؟
نگاه زال را دیدم. سرتاپایش غرق خون بود. پیشØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دنیا

    0

    حالا من چرا احساساتی شدم؟ 🥲🫠 کاش پایان خوبی ببینیم

    ۲ سال پیش
  • اوج

    1

    کاش موقع انتقام برفین و صاحب از پدر بزرگ برفین، زال برگرده و کمک کنه و بعد باهم برگردند و به خوشی داستان تمام شود. ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • رمان خوان

    3

    ای کاش صاحب نمیره زال از پیش برفین نره برفین تازه خیلی از حس هارو تجربه کرده امیدوارم پایانش خوب باشه مرسی خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    0

    خدااااا😭😭

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    2

    کاش برفین همراه زال بره

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    دختر کوچولو انتقامت رو بگیر وبعد برای خودت یک زندگی آرام درست کن

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    4

    پنج تا بشقاب تو سر خودش خورد کرده🥲🫀:) چه خداحافظی دردناکی💔 جدایی برفی از خرس بیشعور؟... نمیخواااام😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️