پارت شانزده :

آهان! پس موضوع این بود! دقیق نگاهش کردم. طبق معمول شیک و مرتب بود اما من چی؟ به سر و وضعم نگاه کردم. اصلاً به هم نمی‌‌خوردیم. شکوه هنوز هم دلش به ازدواج امین و سو گل راضی نبود. آن وقت مرا عروسش می‌‌کرد؟! لقمه خیلی بزرگی داشتم برای دهانم بر می‌‌داشتم. صدای ملایمش مرا از فکرهای بی سر و تهم بیرون کشید:
ـ سلام. احوال شما!
زود به خودم مسلط شدم و لبخند دلنشینی زدم:
ـ سلام. ممنون. شما خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    تا اینجا خوب بوده🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • الهه

    4

    رمان خیلی جالبیه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالی خیلی ممنون 😍با اینکه خیلی تفاوت خانوادگی دارم الهام و مجید من دوست دارم بهم برسن😍😁

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️