پارت سیزده :

«به هیچکس اعتماد نکن،اینم یه قانونه»

درب باز شد.قامت چهار شانه‌ای ماهیر با استایل کاملا ورزشی...تیشرت ورزشی با لوگوی رئال مادرید وشرت ستش که قدش تا زانو بود..
_اوه دیر کردی خانوم،فکر کردم دیگه نمیای..
گونه‌ای لیلا را با دو انگشت محکم کشید.لیلا هم مُچ دستش را گرفت.
_نیومده شروع کردی ماهیر،بزار پام برسه داخل‌..
ماهیر گونه‌ای او را رها کرد.سر تا پایش را برانداز کرد.بع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • هانی

    1

    وای من بودم دیگه اصرار نمیکردم

    ۲ سال پیش
  • Z

    0

    تا اینجا عالی بوده خدا کنه از اینجا به بعدش عالی باشه خسته نباشی نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    ولی اگه بابا بچه رو ببره دیگه نیاره چیییی 🥺همچینم قول میده انگار مطمئنم هیچی سر بچه نمیاد

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    فول عالییییی دستت طلا فرگل جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️💛💚💙💜🤎🩵🧡

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    چه بی عقلی کردلیلا،چطورتونست اعتمادکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!