پارت چهارده :

هاویار خشمگین به طرفش هجوم برد:
-بیخود می‌کنی وقتی مجبور می‌شی هر...
قدمی جلو برداشت و دخترک از ترس عقب گردکرد، حقش بود حالش را اساسی می‌گرفت. نهال قیافه‌ی معصومی به خود گرفت:
-پسرخاله به یاسر زنگ نزن.
اثر لحنش بود یا سحر صدایش؟ هرچه بود باعث شد کوتاه بیاید مردمکهایش حول صورت خسته‌و گرفته‌ی نهال چرخیدند نمی‌شد تنهایش بگذارد تا همان لحظات متوجه شد که دخترک برای تهران ماÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️