پارت نهم :

خنده‌ای محو روی لبش نشست. داشت ناامید می‌شد. خواست جواب اردلان را بدهد که در خانه‌ی نهال باز شد دهانش نیمه باز مانده بود ثانیه نگذشت که نهال از خانه بیرون آمد چشمش چسبیده بود به دختری که با سرعت و بی‌توجه به اطرافش می‌دوید. چشمهایش از تعجب گشاد شده بودند. اردلان آن سوی خط گلو Ø

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    رفتار دختر مشکوک بود

    ۱ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه رمان بدی نیست

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️